تبلیغات
امانتـــی در دست... - گفتگو با مرد 107 ساله رودباری
 
امانتـــی در دست...
درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم پایم را در کفش بزرگترها بگذارم چون فکر می کردم زودتر بزرگ می شوم. هم اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم پایم را در کفش بچه ها بگذارم، اما... افسوس که کفششان کوچک است.
درود بر تمام قلم به دستان حقیقت نگار. خداوند همین جاست. کنارمان. من او را
می بینم...

مدیر وبلاگ : محمد حسین صیادپور
نظرسنجی
به نظر شما مهم ترین شاخص ها برای انتخاب اعضای شورای اسلامی شهر و روستا نیاز است؟










گفتگو با حاج نصرت مهدوی؛ تاریخ شفاهی رودبار

مرد 107 ساله رودباری چه خاطراتی را مرور کرد؟

 کوچک که بودم خانه مان در خلسر بود. انتهای خلسر و همسایه خانواده محترم مهدوی، خانواده ما از آنها خاطرات شیرینی دارند و روزهای خوشی را در کنار هم زندگی کرده اند. به دعوت خانواده ایشان به خلسر رفتم و وارد خانه ای شدم که خود حاج نصرت می گفت:(( بلا مه سر تو دونی چند دفه ایجه بومی ای؛ کوچی خورده بی ته را بدیام)): یعنی بلایت بر سر من، تو می دانی چند بار به خانه من آمدی؟ کوچک که بودی تو را دیده بودم...

 

حاج نصرت مهدوی می گوید: شناسنامه ای متولد 1300 است اما 16 یا 17 ساله بوده که برایش شناسنامه گرفته اند - حال ما می گوییم متولد 1284 است، یعنی ماشاءاله 107 سال سن دارد و یکی از پیر ترین افراد شهرستان رودبار است، فردی که می توان به راحتی لقب((تاریخ شفاهی)) رودبار را به او داد.

شب نشینی در کنار این خانواده داشتم و از خاطرات گذشته گفتند. جای همه خالی بود تا ببینند مردی که 107 سال دارد چگونه می توانست گذشته های دور را به یاد آورد و تلاش می کرد تا خاطراتی را بیان کند که تکرارش برای حاجی جذاب بود. لازم می دانم عنوان نمایم که بدلیل سن بالای حاج نصرت مهدوی امکان خطا در مطالب وجود داشته باشد که قبل از هر چیز از خوانندگان فهیم پوزش می طلبم. هفته نامه شکوفه های زیتون برای این مرد کهنسال رودباری و خانواده محترمشان سلامتی و طول عمر آرزو دارد.

 

 

از زبان حاج نصرت شنیدم:

نام پدرم گل علی و مادر سیده سلطان، پدر بزرگم مهدی نام داشت و مادر بزرگم پیلا خانم بود. متولد دوآبسر و بزرگ شده آنجا، تابستان ها همه به فیلده می رفتیم، پدرم می گفت: قبلا خانه ها در خرپین بود. من و مرحوم میر سعدی نبی پور و مرحوم آقا خان صادقی با هم به مسجد الیزه می رفتیم تا قرآن بیاموزیم.

قبلا آب سفیدرود تا سه راهی کنونی وسط بازار بالا می آمد. وقتی فرانسوی ها برای ساختن سد به ایران آمده بودند، نیرو جذب می کردند و بدنبال افراد قوی هیکل بودند تا آنها را بکار گیرند. پدرم کارگر و کشاورز بود ولی از خودش زمینی نداشت. 10 ساله بودم زیتون چینی می کردم. سال 1294 زیتون باغ مرحوم سید اشرف هاشمی را ریختم و 30 شاهی دستمزد گرفتم و پول را برای امرار معاش خانواده به خانه بردم. قدیم ها ماشین و تلویزیون وجود نداشت؛ یادم می آید که اولین ماشینی که از رودبار رد شد یک خودرو شبیه وانت بود؛ بارش هم هیزم بود. ما نیز سوار خودرو شدیم و بر روی هیزم ها نشستیم. برای رفتن به انزلی نزد دایی ام سوار ماشین شده بودیم، می خواستم بروم مکتب خانه انزلی قرآن بیاموزم. حرکت کردیم، بعد از دو روز از شاقاجی گذشتیم و به انزلی رفتیم و برای اینکه به خانه دایی ام برسیم، سوار قایق تک نفره شدیم و به خانه دایی رسیدیم. نام دایی مرحوم محمود مهدوی بود که در آن زمان زیر نظر پزشکان روس در انزلی مشغول فعالیت بود. نزد دایی ام یک هفته ماندم و بخاطر اینکه مادرم تنها بود به رودبار برگشتم.

کمی بزرگ تر شدم و به کار( پنیر بری یا چارباداری) مشغول شدم. این کار آنگونه بود که با الاغ از رودبار زیتون، ذغال و پنیر محلی می بردیم رشت، گاراژ مرحوم حاج غفار که اصالتا اهل لاکه رودبار بود، مرحوم کربلایی فیض الله صاحب کارغفار بود. وقتی فیض الله مرحوم شد غفار جایگزین آن شد. بعد از رشت برنج می خریدیم و به رودبار می آمدیم. برای فروش ذغال نیز به زنجان می رفتیم و از آنجا به رودبار گندم می آوردیم. گندم خریداری شده از زنجان را برای آسیاب کردن نزد مرحوم حاج بابا فرهمند پایین بازاری می آوردیم که دو آسیاب داشت و با آرد آن، نان محلی درست می کردیم. مرحوم حاج میر حسام سلیمانی تکلیمی که مادرش فیلده ای بود و خواهر مرحوم میرزا نقی پور حسن؛ گاوش گوساله زاییده بود. من هم چون قوی بودم گاو بد حالش را بر دوش گرفتم و از فیلده به تکلیم بردم؛  برای پاداش به من یک مقدار پول داد و اجازه داد تا به باغش بروم و مقداری انگور بچینم.

در ساخت سد سفید رود از ابتدا تا پایان ساخت سد با فرانسوی ها کار کردم. آنها انسان های خوبی بودند.

در ماه دو نوع حقوق داشتیم، مساعده را 22 هر ماه و حقوق اصلی را هفتم هر ماه می گرفتیم. روزی سه  تومان می گرفتیم. من با کمپرسور کار می کردم. برای پایه های سد،  چهار متر حفر کردیم. زمانی که داشتند سد را می ساختند به دستور محمد رضا شاه زیر پایه های آن سکه های طلا ریختند که بعضی ها چند تا از آن سکه ها را برداشتند ولی من بر نداشتم. سال 1340 قانون کار در سد این گونه بود که هر کارگری که همسرش بچه ای به دنیا می آورد، به ازای هر فرزند مبلغ 250 تومان به کارگر می دادند. همسرم بنام بی بی خسرونژاد دو فرزند (دوقلو) به دنیا آورد که آن زمان 500 تومان که پول خیلی زیادی بود به من دادند. بعد از ساخت سد سفید رود توسط رودباری ها برای ساخت سد لار، پس از آن سد گلپایگان و بعد سد سیاهکل رفتم. سپس به تهران و پس از مدتی فعالیت در انبار شرکت بازنشسته شدم.

در قدیم از چشمه کهریزبار فیلده آب زیادی می آمد و ما در آن شنا می کردیم. در گذشته متولی امامزادگان فیلده مرحوم آقا سید محمد بشیری بود که بعد از آن نوه اش با همین نام هم اکنون کلید دار آنجاست. قدیم ها در فیلده -قبرستان کوله-گنج کندند و می گفتند گنج های زیادی را از خاک بیرون آورده اند و برده اند.

جوان بودم، یک شب فردی شبیه جادوگر مرا دید و گفت: من به تو یک خرما می دهم، من را به میرزا چشمه فیلده برسان و شما با همین یک خرما انرژی بگیر و یک روز کامل هیچ چیز نخور. من توجه نکردم و گفتم کار من نیست، از او دور شدم. بعد فهمیدم که او آمده بود در فیلده گنج بکند.

در سن 30 سالگی بعد از ظهر از رودبار عازم فیلده بودم، پشت باغ های دو آبسر مشاهده کردم که سه فرزندان مرحوم کربلایی کریم خان صادقی درخت زربینی را می خواهند بر روی شانه های خود گذاشته و تا فیلده ببرند، اما هر چه سعی کردن نمی توانستند. من به آنها رسیدم و آنها گفتند پدرمان خواسته تا ما درخت زربین که حدود چهار متر بود را به فیلده ببریم. گفتم من زربین را به فیلده می برم و در ازای آن مقداری پنیر می خواهم و آنها قبول کردند.

من کت کهنه آنها را برداشتم و روی شانه خود گذاشتم. شلوارم را تا زانو بالا زدم و تنهایی (زربین دار) را روی دوش گذاشتم و به فیلده بردم. فردای آنروز شخص مرحوم کربلایی کریم خان به خاطر این کارم برداشت یک روز پنیر از گله گوسفند خود را به من داد که آن زمان می گفتند یک چارک پنیر داده ایم.

در گذشته پزشک نبود اما از آنجایی که یادم می آید اولین پزشک رودبار یک گنجه ای بود که داروی گیاهی تجویز می کرد. پدرم که مریض می شد من با او برای گرفتن دارو نزد دکتر می رفتیم. اما من هرگز داروهای آن دکتر را نخوردم چون بجای دارو ترشی می خوردم و خیلی زود خوب می شدم. حالا هم اگر مریض شوم ترشی می خورم و خوب می شوم.

در منطقه بالابازار مرحوم ابوتراب و حاج صادق صادقی از بزرگان بودند و مردم برای انجام کارها نزد این دو فرد می رفتند تا آنها گره از مشکل واکنند.

چند بار به امامزاده ابراهیم(ع) رفته ام و یکی از خاطرات دوران جوانی ام این بود که تصمیم گرفتیم با سید عظیم حسینی، مرحوم اسماعیل حسنی و مرحوم حاج حسن پیردهقان در یک صبح تابستان پیاده به امامزاده ابراهیم برویم و بعد از همان مسیر به رودبار برگردیم.

ما صبح زود حرکت کردیم و تنها با خود مقدار زیادی انجیر بردیم تا در مسیر راه بخوریم اما وقتی به میانه های راه حدودا تیلاب بره-بعد از سلانسر- رسیدیم خیلی گرسنه مان شد. کمی جلوتر رفتیم چوپانی دیدیم و از او نان گرفتیم و در ازای نان به او انجیر دادیم و دلی سیر از نان و انجیر در آوردیم.

در قدیم، رودبار دچار خشکسالی شد و مردم نتوانستند گندم برداشت کنند، من در الیزه کار می کردم که خبر آوردند حاج خان کلانتری از روسیه برای مردم رودبار گندم آورده و در محل روبروی شهرداری کنونی رودبار در حال توزیع بین خانوار ها می باشد، ما هم با شنیدن خبر رفتیم و کیسه 80 کیلویی-یک لنگه- آرد سهمیه خود را گرفتیم. خدایش بیامرزد، حاج خان اهل لاکه بود و انسان شریف و با مرامی بود. حاج خان و خانواده اش در ماه مبارک رمضان مجالسی را در شب برپا می کردند تا اقوام و نیازمندان را اطعام دهند. مثل اینکه در روبرو و یا کنار خانه آنها یک قصابی کار می کرد و جوانان در آنجا جمع می شدند، حاج خان می رود تا با قصاب صحبت کند که کار را تعطیل کند تا مردم در شب به راحتی بتوانند عبور و مرور کنند و کسی برای آنها مشکلی ایجاد نکند. اما تا حاج خان به طرف قصاب می رود تا با او صحبت کند قصاب با یک چاقوی بزرگ ضربه ای به قفسه سینه حاج خان کلانتری وارد می کند و باعث مرگ او می شود.

 در سال 1326 ازدواج کردم و همسر اولم بنام بی بی خسرونژاد اصالتا اهل خلخال بود که خدایش بیامرزد و همسر دومم نیز اهل شهر بیجار است که خداوند حافظش باشد. من حامی موسسه خیریه امام رضا(ع) هستم و برای رضای خدا این کار را می کنم. امیدوارم خداوند از من قبول کند. ((بدلیل پرسش و پاسخ زیاد حاج نصرت خسته شد و بعضی از موضوعات را به یاد نمی آورد و ما دیگر اذیتش نکردیم تا دفعات بعد و موضوعات دیگر را برای مان بازگو نماید.))

 

محمود مهدوی پسر ارشد حاج نصرت می گوید:

خاطره ای از پدر دارم و آن اینکه کوچک که بودم قند زیادی می خوردم و اکثرا در خانه با نبود قند مواجه بودیم. در گذشته پاتوق خرید خانه ما مغازه حاج قاسم عبدالهی پایین بازاری بود و برای خرید خانه هر از چند گاهی به پایین بازار می رفتیم و با هم داد و ستد داشتیم. مادر به پدرم گفت تا برای خرید این ماه که نزد حاج قاسم می رود به جای قند برای من خرما بخرد تا قند را کنار گذاشته و خرما بخورم. نزد حاج قاسم رفتیم و 80 کیلو آرد خریدیم و دو بسته خرما؛ خودرویی وجود نداشت و من دو بسته خرما را برداشتم و پدرم چون قوی هیکل بود 80 کیلو آرد را بر دوش گرفت و از پایین بازار به سمت وسط بازار رفتیم. به وسط بازار که رسیدیم پدرم به نزد مسئول منبع نفت رفت و دو ظرف 17 لیتری نفت خریداری کرد. در کنار پمپ نفت، فردی بنام مرحوم حاج کاظم رضایی بود که کارش هویه کاری بود و دو ظرف ما را هویه کاری کرد.

پدرم 80 کیلو آرد را بر دوش گرفت و دو ظرف نفت 17 لیتری را نیز به دست داشت و به سمت فیلده رفتیم.

نزدیک فیلده که رسیدیم ناگهان متوجه شدم در مسیر راه هر دو کیلو خرما را خورده ام و جعبه هایش را باد برده بود. هیچ حرفی نزدم و به خانه رفتیم. مادرم گفت: مگر نگفتم برای محمود خرما بخر... من نیز تا متوجه ماجرا شدم از خانه به بیرون رفتم تا کسی مرا دعوا نکند.

 

 

مهدی مهدوی دیگر پسر خانواده نیز اینگونه گفت:

از مدیریت و پرسنل هفته نامه شکوفه های زیتون که آبروی شهرستان رودبار هستند تشکر می کنم. یک خاطره از پدر می گویم و آن اینکه: دهه 60 بود و سنگ آسیاب بزرگی در محله نوجو در بالابازار وجود داشت که حدود 250 کیلوگرم نیز وزن آن بود. چون از سنگ استفاده ای نمی شد روزی با پدر به نوجو رفتیم و پدر طنابی را به سنگ بست و سنگ را بر دوش گرفت و باعث تعجب مردم شد. سنگ را یک تنه از نوجو به خلسر آورد و در کنار باغ گذاشت. هم اکنون نیز آن سنگ را بر دیوار باغ قرار داده ایم تا هرگز قدرت و مردانگی پدر یادمان نرود.

حاج نصرت دو عروس و سه داماد دارد. البته یکی از داماد ها و دخترانش در زلزله سال 1369 از دنیا رفت. 15 نوه و 13 نتیجه نیز دارد. خداوند همه پدران و مادران را سلامت و رفتگان را نیز بیامرزد.


 

 

 

 

 

 

 



نوع مطلب :
برچسب ها : محمد حسین صیادپور، حاج نصرت مهدوی، پیرمرد رودبار زیتون، سن بالای 100 سال، شکوفه های زیتون، مرد،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 آذر 1391 08:29 ب.ظ
حالا دیگه نظر ما را خراب می کنی و جایی گزینه های بچه های گروه را عوض می کنی. با چه جراتی این کار را کردی شما آخر نماینده محبوب ما را بدبخت می کنید و این تعویض مدیران قوی با مدیران ضعیف نمود همین موضوع است اگر راست می گیه نظر ما را داخل وبلاک خودت بزار.
محمد حسین صیادپور با سلام بر شما
اگر تصمیمی در شهرستان اتخاذ می شود نظر بزرگان است و بنده هیچ نقشی در این موضوعات نداشته، ندارم و مایل هم نیستم که داشته باشم. ما همه اهل همین آب و خاکیم. خداوند خود شاهد است که هرگز نخواسته ام نماینده محبوبتان را بدبخت کنم. اگر شما با ایشان ارتباط داشته اید از وی بخواهید تا بگوید ما بدبختش می کنیم یا نه؟ ثانیا شما فکر می کنید ما آنقدر نفوذ داریم که به نماینده محترم شهرستان خط بدهیم؟ نه بزرگوار اینطور نیست. ثالثا در این جامعه هرگز نمی توان همه را راضی نگاه داشت، پر واضح است که هرفرد به دلیلی به نماینده نزدیک می شود اما به جرات می توانم بگویم هرگز از نماینده درخواست شخصی نداشته و نخواهم داشت. تفکر بنده این است که شهرستان ما با وجود برخی از گرگ صفتان که تنها به فکر منافع خود هستند آباد نخواهد شد. امیدوارم نماینده محترم شهرستان بتواند در این شرایط نا متعادل سربلند برون آید.
در ضمن یادمان باشد که تصمیم گیری های یکسوی و عجولانه تنها به ضرر شهرستان خواهد بود و امید است تمام ما حامی مسئولین شهرستان باشیم چون در این صورت است که می توان گفت ((همدلی از هم صدایی بهتر است)) امیدوارم خداوند همه ما را به راه راست هدایت نماید. اگر کوتاهی و اشتباهی از بنده سر زده است من عذرخواهی می کنم.
از اینکه به وبلا گم سر می زنید ممنونم. اگر خواستید واقعیت های بیشتری را بدانید و عجولانه قضاوت نکنید من در خدمتم. خوشحال می شوم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ابزاروبلاگ

ابزار وبلاگنویسی اس ام اس جدید