تبلیغات
امانتـــی در دست... - به من چه، می خواستی درس نخوانی!
 
امانتـــی در دست...
درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم پایم را در کفش بزرگترها بگذارم چون فکر می کردم زودتر بزرگ می شوم. هم اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم پایم را در کفش بچه ها بگذارم، اما... افسوس که کفششان کوچک است.
درود بر تمام قلم به دستان حقیقت نگار. خداوند همین جاست. کنارمان. من او را
می بینم...

مدیر وبلاگ : محمد حسین صیادپور
نظرسنجی
به نظر شما مهم ترین شاخص ها برای انتخاب اعضای شورای اسلامی شهر و روستا نیاز است؟










شاید برای شما نیز پیش آمده باشد که از مشغله کاری و گرفتاری و سرشلوغی خود برای دیگران، مخصوصا مدرسین دانشگاه که اکثرا آنها را پر و بال می دهیم و استاد استاد صدایشان می کنیم، گفته باشید و با چشمانی تیز بین تنها به زبان همان استاد ها می نگرید که حالا شاید از در عطوفت و مهربانی نگاهتان کنند و یا شاید استاد دستی بر سر کم مو و یا شاید کچل شده شاگرد بکشد و بگوید: هیچ موردی ندارد، اصلا کمکی هم هست در خدمتم، تعارف نکنیا، نمره ات را هم می دهم، به هر حال ما انسانیم و ...

شاید برای شما نیز پیش آمده باشد که از مشغله کاری و گرفتاری و سرشلوغی خود برای دیگران، مخصوصا مدرسین دانشگاه که اکثرا آنها را پر و بال می دهیم و استاد استاد صدایشان می کنیم، گفته باشید و با چشمانی تیز بین تنها به زبان همان استاد ها می نگرید که حالا شاید از در عطوفت و مهربانی نگاهتان کنند و یا شاید استاد دستی بر سر کم مو و یا شاید کچل شده شاگرد بکشد و بگوید: هیچ موردی ندارد، اصلا کمکی هم هست در خدمتم، تعارف نکنیا، نمره ات را هم می دهم، به هر حال ما انسانیم و ...

چه زیباست همدیگر را درک نماییم و هنگام سخن بر زبان آوردن، کمی خودمان را بجای طرف مقابل که شاید از لحاظ اجتماعی و یا اقتصادی پایین تر از ما می باشد بگذاریم و از چشمان او دنیا را نظاره گر باشیم.

شاید از ما بهتران واقعا مشکلات داشته باشند و وجدانا اگر رحمی به دل آید و به ایشان ارزانی داری راه دوری نرود و خداوند رحمان و رحیم گوشه چشمی نگاهش را بیش از گذشته نماید و همچون گذشته در لحظات تنهایی و بی کسی دستت را بگیرد و شادت کند؛ پس، چرا، ای دوست بیا مهربان باشیم.

 

دانشجو، آن هم از نوع آزادش که زیر تیغ تیز تیز است، تا آن همه پول سیاه که با گرفتاری در می آید را بریزد به حساب های پر از دلارتان تا شاید بعد از چند ترم گرفتاری و ذلیل شدن حالا شاید، آن هم شاید و یا اگر مشروط و ... نشود بیرون بیاید از سردر رنگی آزاد اسلامی که بیرونش پر از کار های رنگارنگ چرب و چیلی پر از درآمد است- دیشب در خواب دیدمش-؛ پس آقا و خانم مدرس یکبار جو گیر نشوی که استادت می گویند، مثل مسئولین ما که فوق دیپلم یا لیسانس و یا... یک رشته غیر مهندسی را دارند و به آنها مهندس مهندس می گویند و هندوانه ها را چند تا چند تا زیر بغلشان می گذارند. اگر بدانی برای مهندس شدن چقدر باید اعمال شاقه را با گرفتاری حل نمایی تا یک 10 برایت شود، کوه قاف و صعود از اورست و... پس استاد من، عزیز من، وقتی یکی کاری دارد و مشکلات و فشار زندگی و این همه گرانی_عذر می خواهم، گرانی در کار نیست، همه چی آرومه- دارد، نگو...آری نگو مشکلاتت به من ربطی ندارد، نمی خواستی بیایی دانشگاه؛ آخر (....) اگر نیایم درس بخوانم پس چطور باید در این دنیا که پر از دروغ و ریا و کلاه برداری و.... زنده بمانم. بگذار بیایم تا در این روزگار گرگ صفت شاید یک چیز یادم دادی تا زنده بمانم و شاید آرام زیستم و از این دنیای فانی پر گشودم.  زمانی که به شما گرامیان- البته خدایی بعضی از مدرسان و اساتید انسان هستند و دانشجو را درک می کنند- می گویند: استاد من مشکل دارم و چند جلسه نمی توانم بیایم، و یا شاید بگویند استاد: همسرم، مادرم، پدرو و ... بیمار است، کمی باور کن، شاید دارد راست می گوید بیچاره درمانده و بخت برگشته، آخر ترم 8.75 اش را اگر دادی 10 بد نکردی چون ای کاش می آمدی و می دیدی اش که چطور باید 4 صبح از خواب شیرین برخیزد و با کرایه ای که در جیب سوراخ شده اش است به دانشگاه چند صد کیلومتر آن طرف تر بیاید و 9 صبح امتحان دهد تا شاید 10 ناقابل را گرفت و از شر این گرفتاری ها راحت شد. 

استاد من، 20 واحد وقتی می شود نزدیک 1 میلیون ناقابل، پس درکش کن که ماهی 380 می گیرد تا هم خرج زن و بچه بدهد و هر ترمی 1 میلیون تومان به دانشگاه محترم آزاد؛ پس درک کن وقتی از دستت بر می آید از زمینش بلند کنی نه اینکه یک لگد تقدیمش نمایی و بگویی: به من چه، می خواستی درس نخوانی! با شما نیستم مدرسان و اساتیدی که خداوند را دوست دارید و به قول امروزی ها با دانشجو راه می آیید؛ خدا خیرتان دهد که همین شما ها اگر نبودید شاید بعضی ها درس را می بوسیدند و می گذاشتنش کنار برای دیگران؛ با شما هستم که تا مدرک کارشناسی ارشدت را گرفتی صدایت کردند استاد، با تو ام که زندگی را آنگونه که دوست داری می بینی و نه واقعیت و رسم طبیعت را، با تو که تا دانشجویی 4 تا سئوال زیاد با ربط پرسید، در فکر جبران کردن از نوع منفی اش هستی، با تو ام که دستی بر قلم داری و اعداد ریاضی را نقش می بندی بر جریده اعمال دنیوی، کمی با انصاف باش شاید ترم دیگر هم مشتری برایت پیدا کردیم.

 کمی انسان باشیم، چقدر خوب است همدیگر را دوست داشته باشیم، بگذار زندگی کنیم در این دنیایی که برخی ها را اصلا و اصلا نمی توان شناخت... بگذار...





نوع مطلب :
برچسب ها : به من چه، می خواستی درس نخوانی!، درس، دانشگاه، استاد، مدرس،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مرداد 1391 09:41 ق.ظ
عجب دل پری داری زوما جون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ابزاروبلاگ

ابزار وبلاگنویسی اس ام اس جدید