تبلیغات
امانتـــی در دست... - دعا کن، روبروی حرم امام حسین (ع) هستم
 
امانتـــی در دست...
درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم پایم را در کفش بزرگترها بگذارم چون فکر می کردم زودتر بزرگ می شوم. هم اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم پایم را در کفش بچه ها بگذارم، اما... افسوس که کفششان کوچک است.
درود بر تمام قلم به دستان حقیقت نگار. خداوند همین جاست. کنارمان. من او را
می بینم...

مدیر وبلاگ : محمد حسین صیادپور
نظرسنجی
به نظر شما مهم ترین شاخص ها برای انتخاب اعضای شورای اسلامی شهر و روستا نیاز است؟










همه باید روزی از دنیا برویم. بزرگ و کوچک، پیر و جوان ندارد. حقیقتی است که روزی قسمت می شود. اما برخی از اوقات مرگی را می بینیم که باورمان نمی شود. در عین ناباوری باید باور کنیمکه عزیزی از میانمان رفته و آن لحظه است که آهی از اعماق وجود و هستی می کشیم اما دیگر دیر شده و تنها ما می مانیم و خاطراتی از گذشته ها، اما... فایده ای ندارد.

در کار روزگار مانده ام که چرا خوبان را از ما می گیرد. چندی از نوشتن خاطراتی از شهید درویشوند نمی گذردکه ناباورانه در حال نوشتن خاطراتی از حاج ناصر مردان پور هستم. ای کاش می شد هرگز در این باره چیزی بر قلم نمی آوردم. باورمان نمی شودکه او رفت، با خنده هایش، با تمام محبتش، با انگشتر های زیبای همیشه بر انگشتانش و سکوت با معنایش؛ شنیدم عاشق حسین(ع) بودی؛ شک ندارم که دستت را گرفت، تو رفتی اما این رسمش نبود؛ یادت می آید...

 

 o8zdqpm27lhziytncmk.jpg

با ما ارزان حساب کن

شغل ما به گونه ای است که با همه طیف از افراد جامعه ارتباط کاری یا کلامی داریم. مرحوم مردان پور نیز چه در دوران تصدی گری فرمانداری شهرستان رودبار و پس از آن رابطه ای کاری  با هفته نامه شکوفه های زیتون داشت. مخصوصا در سال 1390 با من تماس می گرفت و یا به دفتر نشریه می آمد. یکی از خاطراتی که از این عزیز از دست رفته باقی مانده این است که مرحوم در زمان حساب و کتاب همیشه به بنده می گفت: تو خواهر زاده حاجی حاج رضا کاظمی، مدیر مسئول هفته نامه- هستی، اگر می توانی با ما ارزان تر حساب کن؛ ما با حقوق کارمندی به اینجا رسیده ایمنه از حقوق های دیگر.

 

از راه دور می بوسمت

هرگز از ذهنم این کلمه مرحوم که همیشه می گفت: از راه دور می بوسمت، از یادم نمی رود. حاج ناصر بسیار خوشرو و همیشه با لبخند وارد محل کارم می شد. حتی چند روز مانده به عروجش برای دادن آگهی به دفتر نشریه آمد و همان ابتدا با لبی خندان گفت: جوّ چطور است؟ بنده هم خودم را به راهی دیگر زدم و گفتم: گران شده، برنج بخرید بهتر است.

  

ازم عکس جدید بگیر

هم اکنون که این مطلب را می نویسم تمام وجودم سرد شده. چند روز قبل از فوت، مرحوم مردان پور به بنده گفت: چند تا عکس جدید ازم بگیر تا زمانی که لازم شد استفاده کنی. به همین دلیل صندلی آوردم تا مرحوم بر روی آن بنشیند؛ چند عکس از مرحوم گرفتم و بعد حاج ناصر گفت: دوربین را بیار تا ببینم چه گرفته ای. پس از دیدن عکسها یک عکس را انتخاب کرد و گفت این از همه بهتر است هر زمان نیاز شد این را بزن... اما ای کاش می دانستم چند روز دیگر به عرش خواهد رفت.

 

 

سئوال طرح کن، می خواهم با من مصاحبه کنی

 پس از مراسم تودیع و معارفه فرماندار شهرستان رودبار، مرحوم مردان پور قول مصاحبه ای اختصاصی با هفته نامه شکوفه های زیتون را به ما داد و گفت: در فرصتی مناسب حتما این مصاحبه صورت خواهد گرفت و در آنجا به این نکته تاکید کرد که ناگفته هایی را خواهم گفت. مهر ماه بود که حاج ناصر مردان پور با من تماس گرفت و پس از احوال پرسی گفت: می خواهم هر سئوالی که به نظرت سئوال مردم نیز است طرح کنی تا پس از پاسخگویی من در دو شماره هفته نامه چاپ شود.پس از مدتی حدودا دو هفته-  تماس گرفتند و گفتند: مصاحبه را بگذار آبان ماه، کمی فرصت می خواهم. بنده نیز قبول کردم؛ اواخر آبان ماه بود که مرحوم مجددا درخواست عقب انداختن مصاحبه را مطرح کرد و قول داد که نیمه آذر ماه در دو شماره هفته نامه مصاحبه چاپ شود. اما روزگار فرصت نداد که حتی سئوالات طرح شود. آرزوی مصاحبه انتخاباتی با رفتن حاج ناصر در دلم جا خشکاند.

 

 

حاج رضا کاظمی گفت: آقای مردان پور از دنیا رفت

 هرگز فکر نمی کردم حاج ناصر مردان پور به این زودی از میانمان رود. در حال بازگشت از دانشگاه بودم که برای اولین بار به تابلوی راهنمای بیمارستان سلامت رستم آباد خیره شدم که زیرش نوشته شده بود: فاصله 850 متر، تابلو از چشمم جدا شد و به مسیر ادامه دادم. نزدیک گنجه بودم که حاج رضا کاظمی با من تماس گرفت و گفت: کجایی؟ خبر فوت حاج مردان پور را شنیده ام. پیگیری کن و جواب را به من بده. دور بزن برو بیمارستان رستم آباد. تا حاج رضا گفت بیمارستان رستمآباد وجودم پر از عرق شد. باورم نمی شد حاج ناصر مردان پور در بیمارستان رستم آباد- همان جایی که تا چند دقیقه پیش برای اولین بار به تابلو اش خیره شده بودم- فوت کرده است... دور زدم و به بیمارستان رفتم و شنیدم و دیدم آنچه را که ای کاش هرگز نه می شنیدم و نه می دیدم.

 

برای مرحوم مردان پور کم نگذارید

با حاج رضا کاظمی تماس گرفتم و گفتم: درست شنیده بودید، حاج ناصر مردان پورمرحوم شده است. همان لحظه بود که مدیر مسئول هفته نامه شکوفه های زیتون دستور داد نمی خواهم برای مرحوم مردان پور کم بگذارید. دو صفحه هفته نامه را برای گزارش، عکس و گفتگو با آشنایان و دوستان مرحوم اختصاص دهید.کم نگذارید.

 

 دعا کن، روبروی حرم امام حسین (ع) هستم

 جسم بی جان حاج ناصر در بیمارستان بود؛ پشت دری بسته ایستاده بودم و حاج ناصر پشت آن درب، در خواب ابدی فرو رفته بود. اشک هادر چشمانم حلقه زده بود و ناگهان بر گونه هایم جاری شد. آخر با مرحوم خاطرات خوبی داشتیم.

ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد و آنطرف خط همسرم گفت: روبروی حرم امام حسین(ع) هستم، گوشی را نگه می دارم، دعا کن: همان لحظه درب اتاق باز شد و جسم حاج ناصر از جلویم گذشت. عجیب بود؛ کربلا، حرم امام حسین(ع)، همان لحظه دعا کردن و جسم مرد بزرگی که باورم نمی شد از دستانمان رفته. چه دعایی بهتر از اینکه یا حسین(ع) شفاعتش کن، یا حسین دستش را بگیر، یا حسین حاج ناصر مهمانت شد... روحش شاد، یادش گرامی.





نوع مطلب :
برچسب ها : حاج ناصر مردان پور، فرماندار سابق رودبار، مهندس مردان پور، مرحوم حاج ناصر مردان پور، مرحوم مردانپور، دعا کن، روبروی حرم امام حسین (ع) هستم، مراسم تششیع جنازه مرحوم حاج ناصر مردان پور،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 اسفند 1390 07:39 ب.ظ
از دوستان سالهای دور من بود. امروز شانزدهم اسفند خبر درگذشتش را از یک دوست مشترک شنیدم با چشمانی اشکبار به کلاس رفت. هنوز باورش برایم مشکل است
در زلزله رودبار هم بسیار دنبالش گشتیم اما او را در حالی یافتیم که جنازه دخترش روی دستش بود
خداوند به بازماندگانش صبر بدهد و روح آن عزیز و دخترش را غریق رحمت فرماید
چهارشنبه 9 آذر 1390 11:52 ق.ظ
خداوند روحش را شاد کند. راستی در گفتارش موج می زد. جناب صیادپور خیلی آقایی کردی. ممنون. ممنون
چهارشنبه 9 آذر 1390 11:47 ق.ظ
گلچین روزگار عجب با سلیقه است میچیند آن گلی که به عالم نمونه است
روحش با امام حسین محشور باد
متشکرم
چهارشنبه 9 آذر 1390 08:53 ق.ظ
آقای صیادپور از شما ممنونم. ما طرفدار آقای مردانپور بودیم. حیف که رفت. ای کاش درکش می کردیم. دست شما درد نکنه که مطلب نوشتید.
دوشنبه 7 آذر 1390 08:34 ب.ظ
یعنی تو نفهمیدی پرا داییت گفته برای حاج ناصر سنگ تمام بگذار ؟سوتی خوبی بود.








محمد حسین صیادپور دایی که جای خود داره( احترامش واجبه) حاج ناصر همیشه در قلب و روح ما است.ما با دیانتش کار داریم نه سیاستش. مرد با خدایی بود. وظیفه ای بود که سعی نمودم به سر انجام رسانمش. روحش شاد. از شما نیز ممنونم که نظر دادید. خداوند شما را حفظ نماید
دوشنبه 7 آذر 1390 10:28 ق.ظ
خداوند حافظت باشد. ممنون که آقایی کردی. یا بقیه الله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ابزاروبلاگ

ابزار وبلاگنویسی اس ام اس جدید