تبلیغات
امانتـــی در دست... - باز باران با ترانه...
 
امانتـــی در دست...
درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم پایم را در کفش بزرگترها بگذارم چون فکر می کردم زودتر بزرگ می شوم. هم اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم پایم را در کفش بچه ها بگذارم، اما... افسوس که کفششان کوچک است.
درود بر تمام قلم به دستان حقیقت نگار. خداوند همین جاست. کنارمان. من او را
می بینم...

مدیر وبلاگ : محمد حسین صیادپور
نظرسنجی
به نظر شما مهم ترین شاخص ها برای انتخاب اعضای شورای اسلامی شهر و روستا نیاز است؟










یکشنبه 15 آبان 1390 :: نویسنده : محمد حسین صیادپور

باران می آمد، عجب بارانی بود، رعد و برق می زد، دانش آموزان در حال دویدن بودند، یکی کتاب درسش را روی سرش گرفته بود، یکی عینکش را از چشمانش برداشت، آن یکی در حال صحبت کردن با تلفن همراه بود، دیگری به آسمان خیره شده بود و دهانش را باز کرده بود-شاید تشنه بود- با حسی عجیب چشمانش را باز و بسته می کرد. مرد در حال رد شدن از خیابان بود، مرد نای راه رفتن نداشت، خدا خیرش دهد، آن پسر بچه دانش آموز را می گویم، او پیر مرد را به آن طرف خیابان برد

باران می آمد، عجب بارانی بود، رعد و برق می زد، دانش آموزان در حال دویدن بودند، یکی کتاب درسش را روی سرش گرفته بود، یکی عینکش را از چشمانش برداشت، آن یکی در حال صحبت کردن با تلفن همراه بود، دیگری به آسمان خیره شده بود و دهانش را باز کرده بود-شاید تشنه بود- با حسی عجیب چشمانش را باز و بسته می کرد. مرد در حال رد شدن از خیابان بود، مرد نای راه رفتن نداشت، خدا خیرش دهد، آن پسر بچه دانش آموز را می گویم، او پیر مرد را به آن طرف خیابان برد، همان طرفی که آن خانم چادر به سر داشت میوه می خرید یا همان طرفی که آن دخترک به دیوار مغازه ای چسبیده بود تا خیس نشود، شاید باران را دوست نداشت، دخترک را می گویم، داشت به کوه نگاه می کرد، به کوه نگاهی کردم، کوه مشخص نبود چون مه تمامش را فرا گرفته بود. شاید دخترک به جای دیگری خیره شده بود. به هر حال... سرم را باز گرداندم و به راهم ادامه دادم. پیر مرد دست فروش در حال جمع کردن بساطش بود. مرد دیگری کتش را روی سرش قرار داده بود تا خیش نشود، مرد خیس شد... ناگهان خودرویی از کنارم رد شد و آبی به پیاده رو پاشید، آب باران بر روی دختر دانش آموز ریخت، دختر ناراحت شد و دستش را به علامت ناراحتی بالا برد، دلم برای آن کودک سوخت، کودکی که شاید چند سالش بود- شاید 2 یا 3؛ نه همان 2 ساله بود) مادرش منتظر تاکسی بود، تاکسی نبود، شاید رانندگان تاکسی در خانه بودند، شاید هم در میان راه و در حال تریپ رفتن؛ از اصل دور نشویم، عجب دورانی بود دوران مدرسه، دوران دبستان، دوران بی خیالی ها، دوران پوشیدن لباس های رنگارنگ کاموایی، عجب دورانی بود... باران که می بارید چکمه ام را می پوشیدم و از خانه تا مدرسه از داخل آب باران رد می شدم- هر جا که آب باران بیشتری جمع شده بود- خوشحالی تمام وجودمان را فرا می گرفت و با شادمانی بر سر کلاس می نشستیم، هر از چند گاهی از پنجره شکسته مدرسه به بیرون نگاه می انداختیم و شدت قطرات باران را تخمین می زدیم؛ عجب دنیایی بود دنیای کودکی، باران که می بارید بزرگ تر ها ذکر می گفتند و خداوند را شاکر بودند؛ نماز شکر می خواندند و لبخند بر لبانشان جاری می شد؛ کاش می شد همانند گذشته، باران، غم ها را خاک می کرد، همان گونه که با آمدنش دل گیاهان را شاد می کرد، دروغ و ریا را از جان ها می شست، همان گونه که ناپاکی ها را می شوید، انسانیت و اخلاق را زنده می کرد، همان گونه که با باریدن به موجودات، حیات تازه ای می بخشد و ای کاش می شد باران را حس کرد، زیر باران راه رفت، شسته شد و پاک گردید، کاش می شد همانند دوران کودکی با چکمه بر روی آب باران کوبید، کاش می شد باران را دوست داشت، کاش باران می شدیم و ناپاکی ها را می شستیم. باران را دوست دارم.باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه، یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان......





نوع مطلب :
برچسب ها : باران، باز باران با ترانه، گیلان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ابزاروبلاگ

ابزار وبلاگنویسی اس ام اس جدید