تبلیغات
امانتـــی در دست... - سفر به خیر کودک پاک سوری....
 
امانتـــی در دست...
درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم پایم را در کفش بزرگترها بگذارم چون فکر می کردم زودتر بزرگ می شوم. هم اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم پایم را در کفش بچه ها بگذارم، اما... افسوس که کفششان کوچک است.
درود بر تمام قلم به دستان حقیقت نگار. خداوند همین جاست. کنارمان. من او را
می بینم...

مدیر وبلاگ : محمد حسین صیادپور
نظرسنجی
به نظر شما مهم ترین شاخص ها برای انتخاب اعضای شورای اسلامی شهر و روستا نیاز است؟










یکشنبه 15 شهریور 1394 :: نویسنده : محمد حسین صیادپور



چند روزی بود خبر غرق شدن کودک سه ساله سوری بهمراه خانواده اش در فضای مکتوب و مجازی غوغایی به پا کرده بود. بعنوان سردبیر یک نشریه و چند سایت محلی-استانی سرگرم امورات روزمره و دغدغه های همیشگی و مقابله با استرس و فشارهای روانی بودم. یکروز قبل از چاپ نشریه عکس های زیادی به ایمیلم فرستاده شد؛ نوشته بود: ایلان 3 ساله، تیتر یک روزنامه ها...

ناگهان تمام افکارم به سوی خواهرزاده شش ساله ام رفت، بعد ازآن نگاهی به عکس های خواهرزاده تازه به دنیا آمده ام کردم. عرق سرد وجودم را گرفت؛ دیری نپایید که چشمانم خیس شد. ایلان را فراموش کردم و به یاد خواهر و خواهرزاده هایم افتادم. در دلم شور و حال عجیبی ایجاد شده بود. چشمانم را بستم، عینکم را برداشتم و چند قطره اشک جاری شده را با پیراهنم پاک کردم. موس را تکان دادم و بر روی صفحه مانیتور لپ تاپ تایپ کردم: ایلان سه ساله؛ اولین تصویری که در ذهنم نقش بست، خود را در حاشیه دریا دیدم، فکر کردم عزیزانم بی جان و در کالبدی بی روح بر روی شن ها آرمیده اند. قطرات اشک در چشمانم حلقه زده بود و درد عجیبی گلویم را می فشرد.

آب دهانم را قورت دادم، اعصابم بهم ریخته بود، به خواهرم زنگ زدم و جویای دو خواهرزاده نازنینم شدم... حالشان خوب بود؛ سریع قطع کردم، برگشتم و مجددا تایپ کردم کودک غرق شده سوری، عکس ها پشت سر هم پیدا می شد. سردرد عجیبی گرفته بودم. به ایلان نگاه می کردم. تصاویر کیفیت خوبی نداشتند اما بارها آنرا جلو و عقب می کردم. دندان هایم روی هم قفل شده بودند و بزاق دهانم در حال ترشح بود. گریه ام درآمد؛ تمام وجودم را سوال های بی پاسخ فرا گرفته بود. آخر چرا؟ چرا کودک بی جان سه ساله؟ چرا ایلان..... در ذهنم به سراغش رفتم. چند کلامی برای غریبی اش گفتم...

ایلان عزیزم، از دیار صلح و دوستی، از ایران، گیلان و از رودبار برایت می نویسم. عزیزم ما را ببخش، ما انسان های دلرحمی نیستیم. ما آواره ات کردیم. ما انسان ها مجبور به فرارت کردیم.آیلان جان فدایت شوم، آیلان جان من بعنوان یک انسان تنها به عکس هایت نگاه کردم و تلاش داشتم همچون خیلی ها، غریبی و پروازت را با تیتری تیر گونه به تصوی بکشم. عزیزم، سلام، از دیار زیتون سلامت می گویم...آیلان جان، جایت همیش در قلب تک تک انسان های با شرافت سبز می ماند. آیلان عزیزم ما انسان ها را ببخش...ما برات خوب نبودیم. سفر به خیر کودک مظلوم و پاک سوری؛ دیگر یارای نوشتن نیست. نمی دانم چگونه دردم را بگویم، فقط سرم را پایین می اندازم تا همکارانم اشک هایم را نبینند. آیلان عزیز، شک نکن هر بار با دیدن کودکان کوچک خانواده مان به یاد تو می افتم، فرشته سوری دوستت دارم، خدا حافظ عزیز دلم...

                                        محمدحسین صیادپور-روزنامه نگار

 

 

 



نوع مطلب :
برچسب ها : ایلان، کودک غرق شده سوری، کوبانی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ابزاروبلاگ

ابزار وبلاگنویسی اس ام اس جدید