تبلیغات
امانتـــی در دست... - تنها خواسته ی روشندل 95 ساله کلشتری از مسئولین: آقای دولت سقف خانه ام چکه می کند؛ درستش کن!
 
امانتـــی در دست...
درباره وبلاگ


همیشه دوست داشتم پایم را در کفش بزرگترها بگذارم چون فکر می کردم زودتر بزرگ می شوم. هم اکنون که بزرگ شده ام، دوست دارم پایم را در کفش بچه ها بگذارم، اما... افسوس که کفششان کوچک است.
درود بر تمام قلم به دستان حقیقت نگار. خداوند همین جاست. کنارمان. من او را
می بینم...

مدیر وبلاگ : محمد حسین صیادپور
نظرسنجی
به نظر شما مهم ترین شاخص ها برای انتخاب اعضای شورای اسلامی شهر و روستا نیاز است؟










 

رضوان الله مومنی گلدیانی و خانم وحیده راداداشی کلشتری مرا با پیرزنی آشنا کردند که وقتی سرش را بوسیدم گفت:( تو جیگر منی، امام رضا(ع) پشت و پاهت باشد.) این برایم با ارزش ترین دارایی ها بود. جایتان خالی، کاش بودید و می دیدید پیرزنی روشندل که حدود 95 سال سن داشت چگونه به ما احترام گذاشت. در تصورم نمی گنجید که زنی با این سن و سال تا این حد با ادب، با فرهنگ و مهربان باشد. قربان و صدقه مان رفت، به رسم ادب دست بر سینه گذاشت و سرش را پایین آورد، مزاح کرد و... واقعا چه در دل این بینای زمانه بود که اینگونه مهرش را در دلمان نشاند.  در ادامه پای صحبت های آنی می نشینیم که چگونه زیستن و چگونه در دلها ماندن را به ما آموخت.


برای خواندن ادامه این مصاحبه به ادامه مطلب بروید!!!!


راه خانه اش دور است

غروب بود، هوا به سرما می رفت؛ از مسیر رودبار -خلیل آباد- به کلشتر رفتیم. همراهانم مسیر خانه اش را می دانستند. می گفتند باید برویم محله مِنَتی؛ از سرازیری محله پایین رفتیم؛ جاده ای با شیب تند و بتن شده؛ کمی جلوتر، جاده خاکی را دیدیم؛ پر از دست انداز، سنگ های ریز و درشت و شیب تند تر، هدف برایم مهم بود، رفتیم ... در کوچه پس کوچه های محله منتی به دنبال خانه مَشتِ خانم معروف به ماشِل-رودباری ها به خاله یا عمه ماشل می گویند- می گشتیم. یکی از همراهان خانه اصلی ماشِل را به من نشان داد؛ خانه ای گِلی، پر از خار و خاشاک و بسیار ناراحت کننده.

 ماشِل در حال دعا

به دنبالش بودیم؛ خبر دادند رفته است دعا، یکی از همسایه ها از کربلا آمده، مشتِ خانم رفته آنجا، پیاده مسیر را بازگشتیم. چقدر سخت و طاقت فرسا بود؛ به درب خانه رسیدیم تا ببینیمش؛ قبلا هماهنگ شده بود؛ به داخل رفتیم و ماشِل را دیدیم. پیر زنی با موهای حنا کرده، دستانی ظریف، روی خوش و تمیز، در کنار بخاری نشسته بود.

 شِمِه قُربُن(فدای شما)/ من با دولتم

تا پایمان به خانه رسید، ماشِل گفت: شمه قربن، حاج آقا خوش آمدید؛ کنیز شما هستم، بفرمایید. در کنارش نشستیم و خودمان را معرفی کردیم. به ما گفت: به دولت بگو مرا فراموش نکند. من با شما هستم.

 نامم خانم بزرگ حاتمی است/ حاج اسد کجایی جانم؟

می گفت: همسرش حاج اسد پورولی بوده، همسرش کشاورز بود و روزهای خوشی در کنار هم زندگی کردند و هرگز صاحب فرزندی نشدند.

نامم خانم بزرگ حاتمی است، من و حاج اسد زندگی خوبی داشتیم و با هم بر سر مزارع کشاورزی می رفتیم؛ من او را خیلی دوست داشتم چوم غمخوار من بود و همیشه به من رسیدگی می کرد. خیلی سال پیش بود که همسرم بیمار شد. دو ماه بیماری اش ادامه پیدا کرد و به بیمارستانی در رشت بردنش؛ یک شب که او در بیمارستان بود در خوابم آمد و حالش خیلی بد بود. به یکی از همسایگانم گفتم مرا نزد او ببرند؛ رفتم رشت و حاجی را دیدم، به من گفت : من خیلی مریضم، دیگر ماندنی نیستم. پس از چند روز که به رودبار برگشته بودم کسی درب خانه را زد و گفت: حال حاجی خوب نیست. به آنها گفتم حاجی رفت؟ هیچ جوابی نشنیدم و متوجه شدم حاج اسد جانم مرده؛ حاج اسد کجایی جانم؟ من حاج اسد جانم را گم کرده ام...

 یک تسبیح فامیل دارم/ خجالت می کشم

چشمانم آب سیاه آورده بودند؛ دکتر گفت: چشمانت درمان ندارد. قبل از زلزله بود که نور چشمانم خاموش شد. از آن به بعد فامیل ها و همسایه هایم از من مراقبت می کنند. یک تسبیح فامیل دارم اما خانواده های حسنی کلشتری و ولی حاج ولی پور را خدا حفظشان کند، برایم کم نمی گذارند. روزگاری که دست همه خالی است اینها مرا نگه می دارند. من هم دعایشان می کنم. خجالت می کشم برایم غذا درست می کنند و مرا همچون پدر و مادر خود نگهداری می کنند.

 دولت آقاست/ چیزی نمی خواهم

وقتی از او پرسیدم دولت مرد است یا زن گفت: دولت آقاست. مرد است؛ او باید مرا رسیدگی کند، تنها خواسته من یک یخچال است و سقف خانه ام. یخچال هم نشد، نشد اما دولت زحمت بکشد سقف خانه گِلی ام را درست کند. زمستان چکه می کند. اوشونه قُربُن(فدایشان)

 خدا مرا پاکیزه مرگ کند

از مردم کلشتر راضی ام، من روزگاری برای خود رستم بودم؛ الان دوست ندارم مزاحم کسی شوم اما فدای معرفت مردم و فامیل ها؛ از خدا می خواهم مرا پاکیزه مرگ کند، نمازم را تا لحظه آخر بخوانم، توان روزه گرفتن را از من نگیرد و از او دور نشوم.

 تا زنده ایم قدردان باشیم

انسان ها تا زنده اند قدر هم را ندارند. حالا که زنده ایم قدرشناس باشیم، با هم خوب باشیم، به هم کمک کنیم، همدیگر را دعا کنیم.  

 خداحافظ

لحظه خداحافظی رسید. دستش را دراز کرد وگفت: حاج آقا خدانگهدار، دستش را گرفتم و بر سرش بوسه زدم، بغضم گرفت؛ به من گفت: جیگر منی، امام رضا(ع) پشت و پناهت باشد. 





نوع مطلب :
برچسب ها : شکوفه های زیتون، محمد حسین صیادپور، امانتی در دست، پیر زن کلشتری،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 دی 1393 11:15 ب.ظ
توروخدا سری بعد رفتی کلشتر با لهجه کلشتری بنویس خیلی باحاله روحمون شاد میشه. ولی انصافااین دولت مرده؟؟؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ابزاروبلاگ

ابزار وبلاگنویسی اس ام اس جدید